تبليغاتX
سه‌شنبه نويسی‌ها

سه‌شنبه نويسی‌ها

از میان آنچه می بینم

نقطه


هرکس اسماعیلی دارد... اسماعیل‌هایی دارد، یکی ابراهیم است که پس از سالها بی‌فرزندی، نوبرش را می‌برد به قربانگاه، یکی هم مثل بنده (و امثال بنده)که جان بدهد اسماعیل "قدرت و ثروت و منزلت"از کف نمی‌دهد.
از میان این اسماعیلهای ناقص‌الخلقه‌ی بنده هم،یکی این وبلاگ است که نه مثل آدم، آب ونانش می‌دهم تا جان بگیرد، و نه از خیر و شرش درمی‌گذرم. یک‌بار هم که همین چندماه پیش به‌جای اسماعیل خواستم ابراهیمش کنم و در آتشش افکندم بلکه سیاوشی شود و گلستانی بسازد، باز گویا دلم نیامد و بعد چند ماهی، تن‌سوخته‌تر از آن‌سو به‌در آمد.
این سه‌شنبه عید قربان است و پروژه چندماهه‌ی سه‌شنبه‌نویسی‌ها قرار است رسما خیر و شرش کنده شود! میش و گوسفند و بزغاله‌ی احتمالی هم عمرا این‌بار چاقو را کند نخواهد کرد.
با او که این سه‌شنبه‌ی عید به دستش می‌آورم، آن "عاشقانه‌های ناآرام" هم به سرمی‌رسد، و این یعنی نقطه‌ای بر انتهای ورقه‌ی آزمون سه‌شنبه‌نویسی‌ها.
از تو که ناظر این آزمون و مصحح این اوراق بودی، سپاس.
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 1:52  توسط علی کاظمیان  | 

service



عکس از رضا

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 8:11  توسط علی کاظمیان  | 

گاهی كه صداوسيما رسانه‌ی ملی می‌شود


"پول بايد پادرميونی كنه/ تا آدم احساس جوونی كنه"
به نظر شما چند درصد از ايرانيانی كه اين نسخه‌ی جديد تصنيف گلپا را از برنامه‌ی طنز راديو شنيدند، زبان حالشان چيزی جز اين بود كه :"الحق گل گفتی!"؟
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 17:53  توسط علی کاظمیان  | 

خودتی (نوشته‌ای از رضا)


اشاره کردم که یعنی : مستقیم. درِ لکنده‌ی ماشینِ لکنده‌ش رو باز کردم و نشستم. "کجا مِری؟"  گفتم:"تا همین چهارراه.....البته اگه مستقیم میرین ،بعدش هم میام"..گفت:"نه داداش، تا همی چهارراه مُرُم، باید بُرُم نمازُمِه بِخوانُم که از همه کار واجب‌تره " گفتم" احسنت"....ثانیه‌ای بعد با صدای "دربست" ترمز کرد.من باید پیاده می‌شدم،چون چهار مسافر به مقصد"میدان بار نوغون" میخواستن سوار شن.نقطه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 16:58  توسط علی کاظمیان  | 

بلاكشان رند


فاصله‌ای در ميان نبود، به عشاق بی‌تاب می‌مانستند... كنج حافظيه نشسته بودم كه دختر و پسر، تنگ در آغوش هم، از مقابلم گذشتند. نگاهم از پی‌شان دويد...
 پشت تی‌شرت مشکی پسر نوشته بود: LEAVE ME ALONE
   

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 12:40  توسط علی کاظمیان  | 

به صحرا بنگرم، صحرا چه بینم


راننده تاکسی حاکمان را با تمام نیرویش به باد فحش گرفته‌بود که پرایدی پیچید جلویش و ناسزاها جملگی تغییرجهت داد به راننده‌ی پراید.
چهارراه، پیاده شدم و در پیاده‌رو هم تا سربلند کردم، چشمم افتاد به کاغذی پشت شیشه‌ی اولین مغازه که رویش خطاب به من، فحش بدیعی نوشته بود: "گوساله‌ی بی‌چربی!"
...
چند ثانیه‌ای گذشت تا متوجه شدم روبه‌روی قصابی ایستاده‌ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت 2:12  توسط علی کاظمیان  | 

حاجي احرام دگر بند ببين يار کجاست

  
1
پیش‌رویم همه‌چیز سفید می‌زد، مگر سه چیز: پوست حاجیان سیه‌چرده، کعبه، و آسمان.
2
آن شب ساعتها رها از متولیان -که همه‌جا بودند و ذکر می‌خوراندند به ما جماعت هفده هجده ساله- چند ساعتی در سکوت خیره ماندم در این میدان دید که حشو و زوائدی در آن راه نداشت.
3
و امشب که دقیقا هشت سال از آن شب می‌گذرد می‌دانم در آن ساعات (نادانسته) در مراقبه‌ای به‌سر می‌بردم که معلم بینش و آقای متولی هرگز ما را به آن دعوت و متوجه نکرده بودند، یا نمی‌دانم، اگر هم کسی دعوت کرده، یحتمل صدایش در آشوب‌ متولیان گم شده.
4
این عکس هم که می‌گوید با این ساخت‌وسازهای ظاهرا مدرن که چه بسا روی دیوارهایش تبلیغات پپسی و ژیلت هم نصب کنند آن میدان دید هشت سال پیش را دیگر باید در درون بجویم، نه بیرون.
 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 4:46  توسط علی کاظمیان  | 

وصیت‌خوانی


...تا آخرین چهره ام بر زمین ،چشمهای هیچ کودکی را نترساند...

شما دعوت هستید به خواندن "وصیت"، زنده‌ترین نوشته‌ای که این روزها خوانده‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 0:18  توسط علی کاظمیان  | 

"اساسا هدف تبلیغات، دیده شدن است."


چهار آگهی مجاور هم در صفحه دو روزنامه خراسان به شرح زیر بود:
کادر بالا سمت راست:
یک دستگاه خودرو پراید به شماره انتظامی ... مفقود گردیده از یابنده تقاضا می‌شود با شماره ... تماس گرفته و مژدگانی دریافت نماید.
کادر بالا سمت چپ:
"نورچشم عزیزمان، خانم دکتر فلان،  قبولیت در آزمون دستیاری... را صمیمانه..." دکتر... ،دکتر...
کادر پایین سمت راست:
"همسر عزیزم، خانم دکتر فلان،  قبولیت در آزمون دستیاری... را صمیمانه..." دکتر...
کادر پایین سمت چپ:
"عروس عزیزمان، خانم دکتر فلان،  قبولیت در آزمون دستیاری... را صمیمانه..." دکتر...، دکتر...
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 16:10  توسط علی کاظمیان  | 

و هیچ‌کس پاسخی نگفت


یکی خواند:
"عصای ساحری در دست دارم، اژدها در دل      به چشم دیگران موسی، برای خویش فرعونم"
کسی پرسید: "این زبان حال کیست؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 13:10  توسط علی کاظمیان  | 

عرقی که از پیشانی پاک نمی‌شود


"سه کتاب در سال برای هر ایرانی"...
تیتر اول هغته‌نامه‌ی کتاب هفته که به نقل از معاون وزیر ارشاد آمده بود، صرفنظر از اینکه قرار بوده فرهنگ بالای ایرانیان را نشان دهد یا سیاستهای موفق فرهنگی کشور را، مرا بی‌اختیار به یاد زبل‌خان انداخت که عرق از پیشانی پاک می‌کرد و بی‌درنگ بر فراز سر می‌چلانید.
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 16:38  توسط علی کاظمیان  | 

اعترافات-۳


راننده اتوبوس تهران-مشهد پشت‌سرهم سیگار کشید، دست‌کم دومرتبه مسافرین را حسابی معطل کرد، و تنها مسافر معترض را "گوساله، نفهم و حیوان" خطاب کرد.
من هیچ اعتراضی نکردم، چرا که اعتراض من، داروی گران‌قیمتی را که همراه داشتم و راننده در یخدان اتوبوس گذاشته بود، به احتمال مختصری به خطر می‌انداخت.
  

 لینک اعترافات پیشین (۱/۲)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 20:36  توسط علی کاظمیان  | 

راه نما


راننده‌ی تاکسی که در دل ترافیک، دالان حفر می‌کرد و با سربلندی پیش می‌راند، یکی از رازهای موفقیتش در رانندگی در خیابانهای مشهد را اینگونه فاش کرد:
"راهنما؟ هه! ببین داداش، اگه راهنما بزنی پشت‌سری‌ها می‌فهمند کدوم سمت می‌خوای بپیچی، و بهت راه نمی‌دن."

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 1:5  توسط علی کاظمیان  | 

...غبارآلوده مهر و ماه/ تابستان‌ست


اینکه: "نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک،[و] چو دیوار ایستد در پیش چشمانت" -که به وضعی ورای تابستان و زمستانمان اشاره دارد- می‌تواند استعاره‌ای باشد از نفس کشیدن مسیحای جوانمرد در آلودگی تابستان تهران.
+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 13:42  توسط علی کاظمیان  | 

رهایی


با این همه بند بر دست و پا
رها می‌بودم اگر
قفلی بر دریچه‌ی پیش‌رو نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 2:18  توسط علی کاظمیان  | 

از شعله‌های بدرقه و میلاد


1
این واپسین سه‌شنبه‌ی سال است. امشب آتش روشن می‌کنیم. آتش، هیزم می‌خواهد. آتش بزرگ، هیزم زیاد می‌خواهد؛ نه‌فقط "بدها و ناخوش‌ها"، که "خوب‌ها و خوش‌ها"ی کم‌ارج هم‌... تا شعله‌ی پیراسته‌ای ماند، که شمع میلاد روزهای پیش‌رو را از آن برافروزیم.
2
این ظاهرا باز تصادفی بیش نیست، که آخرین سه‌شنبه‌نویسی، صدمین نوشته نیز هست. پس از قریب به هشت‌ماه، اینجا هنوز ایران و الآن هنوز سال 1386 است. سه‌شنبه‌نویسی‌ها تلخ اگر بود، حکایت ایرانِ86 بود. سال نو، حکایت نو می‌خواهد.
3
امشب می‌خواهم سه‌شنبه‌نویسی‌ها را هیزم شعله‌هایی کنم که به بدرقه‌ی سال86 برمی‌افروزیم. باشد که بسوزد... چه می‌دانم، شاید هم سیاوش‌وار، رقصان از آن‌سو به‌درآید.
4
سال87 بهترین سال زندگی یکایکمان باد... و این آرزویی نیست، که امیدیست.


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 2:32  توسط علی کاظمیان  | 

با همین دیدگان اشک آلود/ از همین روزن گشوده به دود/ به پرستو، به گل، به سبزه درود


همان استدلالی که ۳۳ماه پیش مرا به فاصله‌ی یک هفته، دوبار پای صندوق رای کشاند، هنوز در مقابل استدلال‌های رقیب، به نظرم قوی‌تر می‌آید. شاهین ترازویی که مقابل چشمان من است، هنوز بال به همان‌سو کج دارد.
جمعه به لیستِ (ضعیفِ) یاران خاتمی رای خواهم داد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 23:56  توسط علی کاظمیان  | 

شامل حال همه


روز برفی بر كوه، پس از آنکه از آن چهار سگ گله که راه بر ما بسته بودند به سلامت گذشتیم، تانكری دیدیم كنار ديوار یک باغ:


                                                                                                                                              
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 11:36  توسط علی کاظمیان  | 

تمنایی زیر برف


1
طعم جمعه‌ها گس است. اين پنج‌شنبه‌هاست كه شيرينی جمعه می‌آيد زير زبان.
شور عيد هم در روزهای آخر اسفند است كه جاری می‌شود. بعد می‌ريزد به بركه‌ی آغاز فروردين و راکد می‌ماند.

2
چندروزی‌ست كه سهراب گاه‌وبيگاه دارد بر جانم اين كلمات را زمزمه می‌كند:

مانده تا برف زمین آب شود...
زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
  
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 13:46  توسط علی کاظمیان  | 

ورزشکاران، دلاوران ...


استاد گفت: در چهار چيز مقام اول دنيا هستيم; فرار مغزها، مرگ‌ومير و جراحت ناشی از تصادفات جاده‌ای، آلودگی هوا، و نسبت تعداد prisoners به كل جمعيت.
كسی اضافه كرد: وزنه‌برداری سنگين‌وزن را هم اضافه كنيد لطفا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 14:23  توسط علی کاظمیان  | 

برگی از دفتر خاطرات علی كوچيكه


چهارشنبه شب ميدون فاطمی شلوغ بود. نيم ساعت منتظر موندم تا يه تاكسی واسه آرياشهر گير بياد.
گير نيومد. من رفتم آسمون و از اون بالا اون جايی رو كه نيم ساعت بود ايستاده بودم نقاشی كردم.
وسطای نقاشی كشيدن بود كه يه فرشته‌ای كه از اون‌طرفا رد می‌شد اومد نقاشی رو از دستم گرفت و يه علامت سوال روش كشيد. منظورش اين بود كه چرا اين ماشينای خنگ از اينجا نمی‌پيچن تو خيابون؟



بعد من از فرشته كه چشماش ضعيف بود و پايينو خوب نمي‌ديد خواستم صبر كنه تا بقيه نقاشی رو هم بكشم. اون‌وقت كله‌ی آدمايی رو كه نيم‌ساعت بود منتظر ايستاده بودن و تا وسطاي خيابون جلو رفته بودن با دايره‌های قرمز نقاشی كردم. فرشته صورتشو يه‌جوری كرد، يعنی كه چرا قرمز؟ گفتم درسته پرسپوليسی‌ام، اما راستش اينه كه آدما همه از فرط عصبانيت سرخ شدن.

واسه فرشته توضیح دادم که اون آدما و ماشينای زرد هم تاكسی‌هايی هستن كه نيم‌ساعته كنار خيابون ايستادن و فقط حاضرن مسافر دربستی سوار كنن. البته يكی‌شون هم بود كه می‌خواست مسافر آرياشهر سوار كنه، اما به‌جای 450تومن از هركسی هزار تومن كرايه می‌خواست. يه پسره هم كه عينك و كيف داشت و قيافه‌ش به اين وبلاگ‌نويس‌های خودخواه می‌خورد رفت جلو و به راننده‌هه گفت چرا هزار تومن؟ راننده گفت چون ترافيكه. پسره گفت مگه تهران تازه ترافيك شده؟ راننده گفت داداش سوار نمی‌شی برو ناعت ديگه وايسا. و پسره كه به وبلاگ‌نويسای ازخودراضی می‌خورد رفت تا نيم‌ساعت ديگه منتظر وايسه.

فرشته يه‌عالمه وقت زل زد به نقاشی و بعد با تعجب نيگام كرد. خلاصه...من كه با فرشته از آسمون بی‌ترافیک تا آرياشهر رفتم اما نفهميدم اون آدمای كله‌قرمز و اون پسره كه مث وبلاگ‌نويسای ازخودراضی بود آخرش به آرياشهر رسيدن يا نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 14:39  توسط علی کاظمیان  | 

اميد


ميانه‌-زنی را می‌مانم امروز/ كه پس از شام هم‌آغوشی/ با گيسوان آشفته و چشمان براق/ رو به آينه از خود مي‌پرسد/ "باردارم آيا؟"
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 15:19  توسط علی کاظمیان  | 

اين تصادف‌های 3/14 درصدی كه به تصادف نمی‌مانند


محمدرضا که موبایلش تا خرخره لبالب از نرم‌افزار است، دیشب به اتاقم آمد.
- علی، تاریخ تولدتو بگو.  
- یازده خرداد شصت و یک.
وارد موبایلش کرد.
-می‌دونی کدوم روز هفته متولد شدی؟
نمی‌دونستم. گفتم: نمی‌دونم.
-سه‌شنبه.
-سه‌شنبه؟
-آره، سه‌شنبه.
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 13:26  توسط علی کاظمیان  | 

عارفی که می‌شناسم- 4


"آزادی؟ ... آزادی؟..." سرانجام یک پراید ترمز کرد و من و آن سه نفر دیگر، داخل پریدیم.
- آقای راننده، ما چهار نفر با هم نیستیم‌، یه‌وقت ترس به دلت راه ندی.
(این را مرد مومشکی گفت که پالتوی خاکستری به تن داشت و سمت چپ نشسته بود.)  
- من چیزی واسه از دست دادن ندارم، نگران نیستم.
سرم را گرداندم به سویش، راننده موهای سپید و سبیل جوگندمی داشت و در مقابل تعریف و تمجید مسافر صندلی جلو از پاسخ حکیمانه‌اش، واکنشی نشان نمی‌داد.
مرد مومشکی پرسید: "بعد از آزادی کدوم طرفه مسیر شما؟"
- بعد از آزادی... میرم زیر بار ظلم. (و ادامه داد) یعنی هر طرف که مسافر باشه.
بعد سه مسافر دیگر شروع کردند به حرف زدن، زیاد گوش نمی‌کردم، منتظر بودم راننده چیزی بگوید. از جلال‌آل‌احمد پیچید داخل شیخ‌فضل‌الله، و گفت: "همین کفشی که الان به‌ پامه، چهارتا سوراخ داره. یه بارون میاد انگار که با پای لخت دارم راه میرم."
مومشکی گفت: "باز خوش‌به‌حالت همین ماشینو داری."
- اینم مال یکی از فامیلاس. چهار ماهه 6صبح تا 11شب کار می‌کنم، هنوز یه قرون بهش نتونستم بدم.
و بعد حساب کرد که روزی 25 تومن کار می‌کند و ماهی 350تومن اجاره می‌دهد و بچه‌ی دانشگاه آزادی دارد و پول بنزین را هم که کم کنی چیزی نمی‌ماند. هیچی نمی‌ماند.
مرد مومشکی شروع کرد به بحث کردن، که "چطور نمی‌ماند؟ راننده تاکسی‌ها خیلی هم وضعشون خوبه."
مسافر جلویی مداخله کرد: "آخه شما کرایه‌خونه رو هم در نظر بگیر، داداش."
راننده به تایید و تاسف سر تکان داد: "28ساله دارم کرایه خونه میدم. اول انقلاب می‌تونستم با 7هزار تومن تو نارمک خونه بخرم. نخریدم. می‌دونی چرا؟ چون اون موقع بچه نداشتم و با خودم فکر کردم که خونه حق کساییه که بچه دارن."
کسی نتوانست چیزی بگوید، تا اینکه مومشکی...: "خب، پس مشکل از طرز تفکر شماس، اصلا فکرتون منطقی نبوده."
من سر چرخاندم رو به مو مشکی و دیوانه‌وار نگاهش کردم.
راننده آهی کشید: "منطقی نبود... اما فکر کردم شاید این‌طوری انسانی‌تر باشه."
جان کندم و گفتم: "آره، به نظر من هم فکرتون خیلی انسانی بوده."
دیگه نفهمیدم کی چی گفت. آزادی خیلی ترافیک بود. نرسیده به آزادی هر چهار نفر پیاده شدیم.

لینک "عارفی که می‌شناسم" : 1/ 2/ 3  

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 3:53  توسط علی کاظمیان  | 

Irreversible


اگه گفتی چرا ترافيك بود؟ توی جاده، نزديكای ورامين، اگه گفتی چرا ترافيك بود؟ اون جلو، ماشين پليس بود، و ماشين آتيش‌نشانی، و ماشين امداد، و كلّی هم ترافيك بود، اون هم تو جاده، اگه گفتی چرا؟

راستش... راستش اون جلو... گويا اون جلو يكی توی ماشينش كنار جاده، هوس كرده بود سرشو بكنه تو فرمون ماشينش، و ببينه سرش جا ميشه يا نه. و سرش هم خيلی خوب جا شده بود، اون‌قدر خوب كه ديگه سرش از تو فرمون در نمی‌اومد.

يكی گفت: "چرا وقتی ميره تو، ديگه در نمی‌آد؟" همه سرشونو انداختن پايين و آه كشيدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 12:14  توسط علی کاظمیان  | 

عاشقانه‌ی ناآرام- 5


"تا لحظاتی ديگر قطار مشهد- تهران شماره‌ی 339 از سكوی يك به مقصد كازابلانكا حركت می‌كند."
...
همفری بوگارتِ درونم که چشم دوخته به درِ ايستگاه
نيك می‌داند؛
اينگريد برگمن نخواهد آمد.

لینک عاشقانه‌های ناآرام پیشین (1 / 2 / 3 / 4)

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 13:52  توسط علی کاظمیان  | 

هرکه بامش بیش، هوشش...


این تصویر را از اسلایدهای سخنرانی دکتر مرندی با موضوع "مولفه‌های اجتماعی سلامت" انتخاب کرده‌ام.



به نظر شما چرا متوسط ضریب هوشی در فرزندان ۵ساله با سطح درآمد خانواده‌شان نسبت مستقیم دارد؟

این هم چهار تبیین احتمالی:
الف) فرزندان خانواده‌های پولدارتر، تغذیه‌ی بهتری دارند.
ب) فرزندان خانواده‌های پولدارتر، معمولا در شرایط فرهنگی و تربیتی مناسب‌تری پرورش می‌یابند.
پ) افراد با ضریب هوشی بالاتر، در طول تاریخ توانسته‌اند در مجموع به وضع اقتصادی بهتری دست پیدا کنند. پس چون پدر و مادرهای پولدار، به طور متوسط باهوش‌ترند، فرزندان باهوش‌تری هم خواهند داشت.
ت) به نظرم اصل موضوع پشتوانه‌ی علمی ندارد و قابل استناد نیست.
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 2:47  توسط علی کاظمیان  | 

شانه به شانه/ می‌گریزیم از هم؟



 شانه به شانه/ می‌گریزیم از هم.


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 1:54  توسط علی کاظمیان  | 

موضوع انشا: خوابگاه خود را توصیف کنید.


بسم الله الرحمن الرحیم. ما اسممان دانشجو است و در خوابگاه زندگی می‌کنیم. ما از همه‌ی رئیس‌ها و آدم‌های دانشگاه تشکر می‌کنیم که ما را در خوابگاه می‌خوابانند.
در خوابگاهِ ما، رزیدنت‌ها و دانشجویان پی‌اچ‌دی خوابانده می‌شوند و اگرچه هرکدام از ما برای خواب یک تا دو متر مربع فضا، بیشتر نمی‌خواهیم ولی چون رزیدنت و دانشجوی پی‌اچ‌دی هستیم، مسوولین‌ها لطف کرده‌اند و به هر سه نفر از ما یک اتاق سه در چهار داده‌اند. تازه خود آقای مسوول هم آن‌بار که ما غلط خورده بودیم و رفته بودیم پیشش تا بگوییم ما را به اینترنت اتصال دهد، با قدرت گفت که ما اصلا وظیفه نداریم به شما رزیدنت‌ها (یعنی فلان‌فلان‌شده‌ها) خوابگاه بدهیم. و ما از او تشکر کردیم، و ما خیلی مسوولین‌ها را دوست داریم.
هر روز عصر صدا می‌کنند و ما می‌رویم تا برایمان غذا بریزند و ما غذاها را می‌خوریم و هرچه زیاد می‌آید می‌ریزیم توی سطل آشغال. و این آقا مصطفی که پی‌اچ‌دی تغذیه است و با یک فوق‌تخصص ریه و پی‌اچ‌دی انگل‌شناسی هم‌اتاق است، آن‌روز می‌گفت "چرا اینها عقلشان نمی‌رسد و غذا را به جای اینکه در دیگ، فله‌ای بیاورند، در ظرف‌های یک‌بار‌مصرف نمی‌آورند؟" و او برایمان توضیح داد که "این‌طوری غذای کمتری دور ریخته می‌شود و هزینه‌ی بسته‌بندی هم در می‌آید." اما ما گول او را که همیشه یک درصد خالی لیوان را نگاه می‌کند، نمی‌خوریم، حتما مسوولین‌ها یک چیزی بهتر از ما می‌دانند که این‌طوری صلاح دانسته‌اند. و اصلا خودٍ رییس دانشگاه هم آن‌روز در سخنرانی گفته بود که رزیدنت‌ها چشم‌و‌چراغ دانشگاه هستند.

من در این‌لحظه، در حالی که میم (پی‌اچ‌دی میکروب‌شناسی) و غین (رزیدنت پاتولوژی) دارند با لب‌تاپ، پلی‌استیشن بازی می‌کنند، انشای خود را به پایان می‌برم.
این بود انشای من. شاد است معلم من.

لینک موضوع انشای قبلی: نامه ای به پلیس 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:36  توسط علی کاظمیان  | 

انگشت

استاد: باور كنيد از نظر سطح علمی با غرب دو انگشت فاصله داريم.
دانشجو: استاد، یکی از دوستای من هم با دماغش غذا می‌خوره.
استاد: جداً؟ با دماغ؟
دانشجو: باور كنيد... البته دو انگشت پايين‌تر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 15:33  توسط علی کاظمیان  |